تنهای تنها
دل نوشته
شرمندم دوستان که تو این چند مدت نتونستم بهتون سر بزنم اومیدوارم سال ۸۸ سال خوبی براتون باشه تعطیل شد دوست دارم در هوای مهربانت نفس بکشم وقلب یخ رده ام را غرق گرمای عطوفت تو کنم. عمریست در پس کوچه های خیالم قدم میزنم اما به تو نمیرسم! عمریست که دلم میسوزد برای تمام دلهای سرگردانی که در پس کوچه های غروب گم گشته ی خود میجویند وبرای تمام گمشدگان که نمیدانند باید خود را کجا جستوجو کنند درست مثل من! میدانم که خزان دلم بهاری نمیشود مگر این که نسیمی از گلستان رحمت و مغفرت تو به دشت غم زده ی دلم برسد! یعنی چنین روزی میرسد؟!روزی که از این گمگشته گی و سر گردانی آزاد شوم! پروردگارا به یادم باش قبل از این که از یاد ها بروم... چه زیباست آن لحظه ای که چشم های عاشقی به خواب ناز فرو میرود و دستهای جستوجو گرش به آرامی روی زلف معشوقش مینشیند و ... چه زیباست آن نگاه مهربانی که پرده از روی خاطرات گذشته بر میدارد و یاد یار را در دل تازه میکند. چقدر میخواهم بدون آواز و کلمات پشت سر هم با تو سخن بگویم ... بی پرده و بی ریا ولی چه میشود کرد در این دنیای پر جنجال بی پرده سخن گفتن نام محبت را به خاطر نمیآورد و در دنیای دوستی و محبت به هر زبانی حتی زبان خاموشی هم میتوان سخن گفت چون خاموشی همدم همیشگی من است میخواهم با تو ای مهربان خورشید دوستی من با این زبان سخن بگویم و از عمیق ترین نقطه ی قلبم فریاد بکشم دوستت دارم 

